روزی فقیهی در حال نماز خواندن در راهی بود

و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مُهرش عبور کرد

مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟

مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم

تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی ؟؟؟؟ ...

****************************************************

تا مجالی دیگر ... بدرود