مجنون
روزی فقیهی در حال نماز خواندن در راهی بود
و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مُهرش عبور کرد
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟
مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم
تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی ؟؟؟؟ ...
****************************************************
تا مجالی دیگر ... بدرود
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۶ ساعت 12:29 توسط حامد
|
به نام معشوق حقیقی.