گفت: روزی می رفتم، به کناره ی رودی رسیدم.

کوشکی را دیدم بر کناره ی آب. رفتم و طهارت کردم.

چون فارغ شدم ناگاه چشم من بر بام کوشک افتاد .

 کنیزکی دیدم - برکنگره کوشک ایستاده - به غایت صاحب جمال.

 خواستم تا وی را بیازمایم . گفتم :«ای کنیزک! که رایی ؟»

گفت :چون از دور پدید آمدی، پنداشتم دیوانه ای . چون نزدیک تر آمدی ، پنداشتم عالمی .

چون نزدیکتر آمدی، پنداشتم عارفی. پس نگاه کردم نه دیوانه ای ، نه عالمی ، نه عارفی .

گفتم : چگونه می گویی ؟

گفت :اگر دیوانه بودی طهارت نکردتی ، و اگر عالم بودی به نامحرم ننگرستی،

و اگر عارف بودی چشمت بدون حق نیفتادی.

 این بگفت و ناپدید شد. معلومم شد که او آدمی نبود . تنبیه مرا! آتشی در جان من افتاد.

 خویش به سوی دریا انداختم. جماعتی را دیدم که در کشتی می نشستند .

 من نیز در کشتی نشستم. چون روزی چند برآمد، مگر بازرگانی را گوهری در کشتی گم شد .

 یک به یک را از اهل کشتی می گرفتند ، و می جستند .

 اتفاق کردند که گوهر نزد توست.

پس مرا رنجانیدن گرفتند و استخفاف بسیار کردند، و من خموش می بودم.

 چون کار از حد بگذشت گفتم : آفریدگارا! تو دانی.

 هزاران ماهی از دریا سر برآوردند، هر یکی گوهری در دهان.

 یکی را بگرفت و بدان بازرگان داد .

 اهل کشتی چون آن بدیدند در دست و پای او افتادند، و از او عذر خواستند،

 و چنان در چشم مردمان اعتبار شد، و از این سبب نام او * ذوالنون * آمد،

 که عبادت و ریاضت او را نهایتی نبود، تا به حدی که خواهری داشت،

 در خدمت او چنان عارفه شده بود که روزی این آیت می خواند :

و ظللنا علیکم الغمام و انزلنا علیکم المن و السلوی....

 

****************************************

 

********************************************************

اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *

********************************************************

 

خالق عشق نگه دار شما...