خیلی وقت بود از وحشی بافقی که خودم شعرهاشو خیلی دوست دارم چیزی ننوشته بودم

نمیدونم چرا اما سوز عجیب و غیر قابل وصفی رو در تک تک ابیاتش حس میکنم

این هم قطعه شعری از وحشی بافقی

 

 

در عاشقی:

تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است

یک منزل از آن بادیه عشق مجاز است

در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی

بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است

صد بلعجبی هست همه لازمه ی عشق

از جمله یکی قصه محمود و ایاز است

عشق است که سر در قدم ناز نهاده

حسن است که می‌گردد و جویای نیاز است

این زاغ عجب چیست که کبک دریش را

رنگینی منقار ز خون دل باز است

این مهره‌ی مومی که دل ماست چه تابد

با برق جنون کاتش یاقوت گداز است

وحشی تو برون مانده‌ای از سعی کم خویش

ور نه در مقصود به روی همه باز است...

 

این غزل را زمانی که معشوقش عاشق دیگری شده سروده است!

 

********************************************************

اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *

********************************************************