اسکندر و دیوژن
روزی اسکندر به دیدار دیوژن رفت که در زیر آفتاب لمیده بود .
دیوژن گفت : ای سردار بزرگ، بزرگترین آرزوی تو چیست ؟
اسکندر : یونان را به زیر فرمان آورم .
دیوژن : و پس از آن ؟
اسکندر : آسیای صغیر را تسخیر کنم.
دیوژن : و پس از آن ؟
اسکندر : بر دنیا مسلط شوم.
دیوژن : و پس از آن ؟
اسکندر : به استراحت بپردازم و لذت ببرم.
دیوژن : چرا هم اکنون استراحت نمیکنی و لذت نمیبری؟...
میگویند اسکندر از نصیحت دیوژن اظهار امتنان کرد، پرسید :
آیا خدمتی از من بر میاید که در حق تو به جا بیاورم ؟
آری! خواهش میکنم سایه ی خود را که میان من و خورشید حایل است از سرم کم کنید .
اسکندر از این سخن به خنده افتاد وگفت :
براستی اگر اسکندر نبودم دلم میخواست دیوژن باشم نه کس دیگر
و دیوژن بی درنگ پاسخ داد :
اما اگر من دیوژن نبودم دلم میخواست هر کسی باشم غیر از اسکندر ...
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************
♥♥♥ برترین مطالب قلب یک فرشته ♥♥♥
به نام معشوق حقیقی.