ماه مرشد
ماه مرشد ما را بر بالای تپهای برد و درختی را نشانمان داد.
دستهای درخت بالا بود و داشت دعایی میكرد.
همه خواب بودند و تنها او بود كه بیدار بود. برگهای سبزش بوی حق میداد.
ماه مرشد گفت : این درویش سبزپوش را كه میبینید،
قرنهاست كه اینجا ایستاده است و با خدا گفتگو میكند.
این درویش سبزپوش اما نامش سرو نیست، نه انار و نه گلابی و نه گیلاس.
نام این درخت، درخت اندوه است و ریشههایش از اشك آب میخورد.
هر كس اندوهی دارد، به پای این درخت میریزد،
هركس غمی دارد و غصهای زیر این درخت به خاكش میسپارد.
این درخت اما میداند كه چگونه تلخی اندوه را به شیرینی بدل كند.
او درخت اندوه است میوهاش اما شور و شادی و شكر و شیرینی.
درخت اندوه همچنان ذكر میگفت و دستهایش همچنان رو به آسمان بود كه ...
پیرزنی نحیف و رنجور خودش را به او رساند و به پایش نشست و گریست و گریست و گریست.
پیرزن رفت و اشكهایش جویی شد به پای درخت اندوه.
درخت همچنان ذكر میگفت و دستهایش همچنان رو به آسمان بود كه شاعری آمد
و شعرهایش را به پای او ریخت. خاك پای درخت را كند و كند و كند.
و كلمههایش را خاك كرد، شعرهایش را و هزار حس فرو خفته و هزار حرف نگفته را، و رفت.
درخت اندوه همچنان ذكر میگفت و دستهایش همچنان رو به آسمان بود كه ...
كودكی آمد، جوجه گنجشكی در دستش بود، مرده.
كودك قبر كوچكی كند و از برگهای درخت اندوه، كفنی برای گنجشك درست كرد.
گنجشك را در قبر گذاشت و سنگی بر آن نیز. سنگی كوچكتر از كف دستهای كوچك.
فاتحهای برای گنجشك خواند و اشكی ریخت و رفت.
فردا صبح اما، اشكهای پیرزن خنده ای شد بر شاخه ی درخت
و واژه های تلخ شاعر، شعری شیرین شد بر شاخه ی درخت
و جوجه ی مرده، پرنده ای شد آوازخوان و سرخوش بر شاخه ی درخت.
پیرزن سبدی آورد، شعرها را از شاخه ی چید، كودك آمد اما گنجشك را از شاخه نچید.
تا بماند و آوازی بخواند، شادمانه.
ماه مرشد گفت : درود خدا بر این درخت باد كه مؤمن است،
زیرا مؤمن تلخ میخورد اما شیرین بار میدهد.
ما رفتیم و آن مؤمن بی ادعا اما همچنان ذكر میگفت و دستهایش رو به آسمان بود.
*********************************************************
" عرفان نظر آهاری "
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************
به نام معشوق حقیقی.