به نام خدا

 

کارگری هر روز بعد از اتمام کار در کارخانه برای انجام مراسم نیایش عصر به معبد می رفت. یک روز به دلیلی در کاخانه گرفتار شد و توانست به آغاز مراسم برسد. پس از اتمام کارش به سوی معبد دوید. وقتیکه به آنجا رسید دید که پوجاری Poojari   کاهن معبد بیرون می آمد

کارگر پرسید : " آیا مراسم تمام شده است؟ "

پوچاری گفت : " بله مراسم تمام شده است ؟ "

مرد کارگر آهی حاکی از اندوه  کشید. پوجاری به مشاهده ی اندوه او گفت : " آیا حاضری آه ِ اندوهت را با ثواب ِ به جا آوردن مراسم نیایش عصر من عوض کنی ؟ "

مرد کارگر گفت : " بله ، با خوشحالی حاضرم این کار را بکنم. " زیرا همیشه مراسم نیایش عصر را به جا آورده بود ، اما پوجاری گفت : " همان آه  ِ صمیمانه و ساده ی تو ارزشمند تر از همه ی مراسم نیایشی است که من در تمام عمر خود به جا آورده ام "

 

عزت زیاد.........  تا بعد ...