به نام آفریدگار خوبی ها

ضمن عرض سلام و آروزی قبولی طاعات و عبادات

این داستان رو تقدیم میکنم به تمامی زوجهای جوان

 

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت، ولی هرگز نمیتوانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جروبحث می کردند .

عاثبت یک روز دختر نزد داروسازی که یکی از دوستان صمصیمی پدرش بود رفت.

و از او تقاضا کرد، تا سمی به او بدهد  تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم کم کم  اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه بازگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر

می ریخت و با مهربانی به او میداد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت ِ عروس ، اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر

نزد داروساز رفت و به او گفت : آقای دکتر دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم . حالا او را مانند مادرم دوست دارم ودیگر دلم نمیخواهد بمیرد ، خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

 داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم نگران نباش! آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود ، که حالا با عشق به مادر شوهرت  از بین رفته است !....

 

شاد باشید و همواره با هم ...... یا حق ...