به نام او كه تنهاست ولی تنهايی را برای مخلوقاتش نمی پسندد

 

امشب یه جوره دیگه یه حس ِ دیگه ِای داشتم یعنی دارم

می خواستم به روز کنم  ولی هر چقدر  فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید

فقط درد تنهائی و غم بود و من

هر چقدر هم که خواستم خودم رو با یه چیزی سر گرم کنم دیدم این بار

نمیتونم... همیشه خودم رو بی خیال نشون میدادم اما نشد که نشد رفتم کنار پنجره که هوایی تازه کنم.

دیدم که نه خیر! یعنی بله آسمون هم دلش مثل ِ من گرفته داره گریه میکنه ..... دیگه نمیدونم چی شد! به یک باره یاد قطعه ای از دکتر علی شریعتی افتادم ، نا خود آگاه ، آمدم و تایپ کردم.

 

" چه بارانی است در بیرون اتاق !

باران ؟

ابرهای غمهای همه ی تاریخ ،

یک باره بر سرم باریدن گرفت ِ اند .

کسی نمیداند که در چه دردی و تبی

میسوزم و مینویسم . "