به نام خدای جهان آفرین

 

جوانمردی از بیابانی می گذشت . ازمسافتی دور آدمی را دید نقش بر زمین . خواهان كمك .

 با سرعت تمام به سوی او شتافت . غریبی بود .تشنه و گرسنه . در حال جان كندن .
از اسب پایین آمد ، مشك آب را بر لبهای خشكیده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سیراب شد.
 جانی دوباره گرفت و رمقی تازه پیدا كرد .

 اما به جای آن كه شكوفه های مهر و عاطفه را تقدیم منجی خویش كند.

تیغ بر او كشید و تا می توانست از نامردی و قساوت دریغ نكرد.
آنگاه پیكر مجروح و زخم خورده او را در آن بیابان برهوت رها كرد سوار اسب او شد كه برود…
جوانمرد كه هنوز نیمه جانی در بدنش بود ، با اشاره او را صدا كرد و گفت :
ار كاری كه كردی در هیچ مجلسی سخن مگو!
مردك از سر شگفتی علت این امر را جویا شد .
او پاسخ دادو گفت :
تو اكنون یك جوانمرد را كشتی.

 اما اگر بیان این موضوع نقل مجالس شود فتوت و جوانمردی كشته خواهد شد .

 آنگاه هیچ مرد رشیدی را نخواهی یافت كه در بیابان دست افتاده ای را بگیرد….

 

تا مقالتی دیگر درود و دو صد بدرود ...